كفر و ايمان عاشق آن كبريا * مسّ و نقره بندهء آن كيميا
روز ، موسى پيش حق نالان شده * نيمهشب فرعون هم گريان شده
كين چه غل « 1 » است اى خدا بر گردنم * ورنه غل « 2 » باشد كه گويد من منم
زانكه موسى را تو مه منوّر كردهاى * تو مرا هم زان مكدّر كردهاى
خواجه تاشانيم اما تيشهات * مىشكافد شاخ را در بيشهات
شاخ را بر تيشه دستى هست نى * هيچ شاخ از دست تيشه جست نى ؟
حق آن قدرت كه آن تيشه تو راست * از كرم كن اين كجىها را تو راست
باز با خود گفته فرعون اى عجب * من نه دريا ربّنا ام جمله شب
در نهان خاكى و موزون مىشوم * چون به موسى مىرسم خون مىشوم
نه كه قلب و قالبم در حكم اوست * لحظهاى مغزم كند يك لحظه پوست
سبز گردم چونكه گويد كشت باش * زرد كردم چونكه گويد زشت باش
لحظهء ما هم كند يك دم سياه * خود چه باشد غير از اين كار إله
پيش چوگانهاى حكم كن فكان * مىدوم اندر مكان و لا مكان
چونكه بىرنگى اسير رنگ شد * موسيى با موسيى در جنگ شد
چون به بىرنگى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند آشتى
پس ز دفع خاطر اهل كمال * جان فرعونان بماند اندر ضلال
پس ز دفع اين جهان و آن جهان * ماندهاند اين بىرهان بىاين و آن
سركشى از بندگان ذو الجلال * دان كه دارند از وجود تو ملال
كهربا دارند چون پيدا كنند * گاه هستى تو را شيدا كنند
هامش
( 1 ) - غل : بند و زنجير آهنين .
( 2 ) - غل : غش ، آميختگى پست با گرانبها ، كينه .