با تو ياد هيچكس نبود روا
اى خدا اى فضل تو حاجت روا * با تو ياد هيچ كس نبود روا
اينقدر ارشاد تو بخشيدهاى * تا بدين بس عيب ما پوشيدهاى
قطرهاى دانش كه بخشيدى ز پيش * متّصل گردان به درياهاى خويش
قطرهء علم است اندر جان من * وارهانش از هوا و خاك تن
پيش از آن كين خاكها خسفش « 1 » كنند * پيش از آن كين بادها نسفش « 2 » كنند
گرچه چون نسفش كند تو قادرى * كش از ايشان واستانى و اخرى
قطرهاى كه در هوا شد يا كه ريخت * از خزينهء قدرت تو كى گريخت
گر درآيد در عدم يا صد عدم * چون بخوانيش او كند از سر قدم
صد هزاران ضد را ضد مىكشد * بازشان حكم تو بيرون مىكشد
از عدمها سوى هستى هر زمان * هست يا رب كاروان در كاروان
خاصه هر شب جمله افكار و عقول * نيست گردد غرق در بحر افول
باز وقت صبح آن اللّهيان * برزنند از بحر سر ، چون ماهيان
در خزان از صد هزاران شاخ و برگ * از هزيمت رفته در درياى مرگ
باغ پوشيده سيه چون نوحهگر * در زمستان نوحه كرده بر خضر
باز فرمان آيد از سالار ده * مر عدم را كآنچه خوردى بازده
من گنهكار توام رحمى بكن
من گنهكار توام رحمى بكن * برمكن يكبارگيم از بيخ و بن
كافر پير ار پشيمان مىشود * چونكه عذر آرد مسلمان مىشود
حضرتت پررحمت است و پركرم * عاشق او هم وجود و هم عدم
هامش
( 1 ) - خسف : به زمين فروشدن .
( 2 ) - درهم كوبيدن .