صلح كردند به معتدّ به * پا نهادند خصام از سر اين
ز آن قليلى بود آن فاسق را * باقيش را بسپارد به امين
پس محيل و شُرطى حق السعى * بستانند جدا ز آن مسكين
مدّعى گاه خرد شاهد زود * ميل قاضى بود ار بِئس معين
گاه كتمان شهادات كنند * قاضى و خصم اگر خواهند اين
مُهر قاضى نگذارد مالى * مُحتضر را نه غنى ، نه مسكين
برندارد ز متاعى او دست * نكند حِصّه خود تا تعيين
وارثان را كند احضار كه حج * بهر ميّت بخريد از حاجين
قوم گويند بر او واجب نيست * اين قدر ، مال ندارد مسكين
گويد او تا برسد مالش را * به كسى كو حيلش راست معين
هرچه باشد ده و سى ارزش آن * كند او قيمت آن تا سبعين
گويد او با عرب حجّهفروش * قل له انّ متاعك يكفين
با عرب حصّه كند آنچه گرفت * نقدى ار هست بود از قاضين
ماجرا رفت به شيخ الاسلام * كس فرستاد به وارث در حين
نزد ما هست يكى حجّهفروش * كه كند بهتر و گيرد كم ازين
فسخ كن عقدهء ذات الخسران * غبطه ميّت و طفل است درين
از دمش وارث مسكين دانست * كه بجز حصّه نيابد تسكين
كار بگذشته بهم نتوان زد * حصّهاى كرد به قرضش تعيين
نايب صدر چو واقف شد گفت * غير ما را نرسد حكم درين
هرچه كرديد همه باطل بود * تا شود حصّه او هم تعيين
بودش دينى اگر وا ويلا * بگذارند قضايش قاضين
سوخت از آتششان حق غريم * ماند بر ذمّه الى يوم الدين
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 211
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢١١