گاه گويد كه مخالف بود * آنگاه گويد نه موافق بود اين
كى توان مذهب عارف دانست * خاصه از گفتهء او بعد از حين
خاصه آنان كه مداراة كنند * خاصه در حين تقيّه پيشين
خاصه آن را كه نباشد آگاه * از قماش سخن و علم يقين
غرضش شهرت وصيت است از آن * ورنه او را چه ز نيك و بد اين
لعن بيهوده به لاعن آيد * اينچنين آمده در شرع مبين
بگذر از اين بشنو وصف قضات * گرچه آن وصف نخواهد تبيين
نيست محتاج بيان اين معنى * شهر العامة رسم القاضين
ليك مخصوص به بعض بلدان * آفتى چند بود در قاضين
بشنو قصّه ، على ما يرُوى * صدقه عند صدور الرّاوين
قاضيان راست شياطين الانس * شيطنتدارتر از جنيّين
حيلههاى عجبش آموزند * تا كند با حيل خويش قرين
فاسقى گاه برانگيزانند * كه بكن دعوى حق . . . . « 1 »
گويد او نيست مرا بر كس حق * افترائى نتوانم ، بىكين
گويد آن حيلهگر ديو پناه * به فلان گو كه چرائى تو چنين
خانهاى را كه ز اجدادم بود * ز چه روئى تو در آن صدرنشين
يا گواه آر كه اين خانه ز تست * يا قسم مىخورم اين نيست چنين
قاضى او را طلبد ، كاى مردك * خانه را تخليه كن وارسم اين
يا كنم حبس ترا در زندان * تا كه اين واقعه يابد تبيين
ديد بيچاره كه ذلّ در كار است * كرد اشارت عشره يا عشرين
گفت قاضيش بهم صلح كنيد * صلح بهتر ز گواه و ز يمين
هامش
( 1 ) - ناخوانا