سرورى نيست از ايشان ايّان * ز آنكه خود نيست در ايشان آئين
لا جرم ترك جماعت كرد آنك * خويشتن را شمرد قدوهء دين
سنت و واجب دين داند ننگ * ننگ كردش بر دانا ننگين
و آنكه آئين رياست داند * سود دنيا خرد از مايهء دين
سعى در كسب مريدان دارد * تا كه گردد جلش از خر رنگين
بر خودآئين جماعت بندد * جمعه را نيز فزايد آئين
بهر تقبيل فراآرد دست * بس به تمكين قدم آرد به زمين
بر تنش ثوب زياد از حاجت * بر سرش نيز عمامه سنگين
جمعى از پيش و پسش راه طلب * طرّقوا قوم ، لخير الماشين
اكثر قدوه رياست جويند * عذر تارك به حقيقت بود اين
اذكياء شيوهء ايشان ديدند * دلشان سرد شد از قدوه دين
قدوه شد خوار و امامت شد عار * ننگ شد نايبى سرور دين
در پى جُستن عيب افتادند * بخصوص آنكه بود باطن بين
بسته شد راه هدايت بر خلق * خويش را كرد نهان عالم دين
مُشتبه شد بر نادان قدوه * كه كه اهل است و كه نااهل درين
ترك كرد اكثر آداب و سُنن * شومى ره زدن رهزن دين
ليك اصحاب خرد مىدانند * كه ، كه رهزن بود و كيست امين
گه شود قومى ازيشان رسوا * بشنو قصّهء آن قوم غمين
خويش را طايفهاى از جُهّال * كرده در امر فرائض پيشين
نفسشان حُبّ رياست دارد * قدوه گردند كه باشند مهين
حبّ دنيا به درونشان پنهان * صيت تقوى به علالا تا چين
آب كفشان به تبرّك گيرند * وز ته پاى به استشفاء طين
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 206
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٠٦