ليك ضيفى كه يار مدعوّ است * قَدَرش از فضول مرجوّ است
گر غريبى به شهرى آيد پيش * فرض شد تا سه روز مهمانيش
روز چارم ببايدش رحلت * مگرش ميزبان كند دعوت
آن ضيافت كه عرف شد امروز * بدعتى منكريست ايمان سوز
جمعشان جمع خالى از تقوى * ظاهرى جمع و باطنى شتّى
روز را بانفاق بگذارند * همه از يكدگر در آزارند
ضيف را نيست خواهش صحبت * ميزبان را غرض بود شهرت
نبود آن ضيافتى شرعى * خاطر ميزبان بود مرعى
در حديث ولايم آمد حصر * كرد بر پنج و بر چهارش قصر
عرس و مولود و ختنه است و سرا * چون خرد يا كند به تازه بنا
پنجمين چون ز مكّه مىآيد * قول ديگر به هر سفر بايد
ميهمانيست سنّت نيكو * مىشود ز ان موانستها خو
باعث الفت است و پيوستن * دافع بغضتست و بگسستن
در ضيافت بود ظرافتها * و ز ظريفان سزد ضيافتها
دل شكفتن در اختلاط شود * همدمى باعث نشاط بود
ميهمان روزى آورد همره * ميزبان پاك مىشود ز گنه
ليك در عصر ما شروطش نيست * بىتكلّف ندارد امكان زيست
همه كس نفس حاجتست امروز * در همه كار دمبهدم شب و روز
همه حاجاتشان ز بهر تنست * جان منكوسشان « 1 » ز شهر تنست
پاى تا سر ، تنان بىجانند * بهر ماكول فاضل انبانند
روز تا شب دهانشان جنبد * مگر آن دم كه خوابشان گيرد
هامش
( 1 ) - منكوس به معنى ( معكوس و معلق و وارونه ) .