گه عزيزى به بنده فرمايد * خدمتى كن به كار او نايد
نتوان آمدن ز عهده برون * تا نگردد دل حزين پرخون
گه كتابى طلب كند خامى * كه نفهمد از آن بجز نامى
بهر صندوق مىنويساند * تا بگويند اينكه مىخواند
گه نزاكت مآب خوشلهجه * نغز و موزون و صاحب بهجه
پاى تا سر حرير و زر چو زنان * سخن از زهد گويد و عرفان
گاه صوفى لباسِ تركىگو * جويد اسرار علم موى بمو
حرف معقول مىنيارد گفت * درّ مفهوم مىنيارد سفت
حرف از وحدت وجود زند * مغز در كلهام بدود زند « 1 »
من بيچارهء اصم چكنم * سخنش گر بنشنوم چكنم
سخنش گر بنشنوم چه كنم * من بيچارهء اصم چه كنم
اترك الترك زين سبب گفتند * يا . . . كشد دُرى سفتند
قلچماقى كه آيد از اردو * زهر در آستين و خنده به رو
فاتحه خواند و دعا از من * جويد امداد بر جفا از من
به كمر بسته تيغ و تير و كمان * تا به زور آب گيرد از پى نان
خامكى گه به اختلاط آيد * از در بهجت و نشاط آيد
شورشى از ستم فكنده به شهر * گيرد از هر ضعيف و مسكين بهر
حبسشان مىكند به تنگ آيند * يا ز خفّت به عار و ننگ آيند
بدهند آنچه خواهد او زيشان * تا رهند از عقوبت ذى شان
به ستم مال مىبُرد ز كسان * گويد اين است قاعده ديوان
هامش
( 1 ) - در حاشيه ضرب المثل تازى چنين اترك الترك ما تركوك فانّهم ان احبّوك اكلوك و ان ابغضوك قتلوك .