همه تنپرورند و جان كاهند * نزد خود كوه و نزد حق كاهند
پاى عقبىنوردشان لنگست * دست طاعتگزارشان تنگست
قدم رهنوردشان خسته است * ديدهء عيب بينشان بسته است
حبّ دنيا سرشته در گلشان * آشيان كرده ديو در دلشان
دلشان جاه و سرورى خواهد * تنشان جامهء زرى خواهد
تن خود را به زيور آرايند * با دل خويش برنمىآيند
چون زنان رنگ و بوپرستانند * از شراب غرور مستانند
همه دعواى بهترى دارند * همه سرهاى مهمترى دارند
همه با آنكه دست يكدگرند * در كمين شكست يكدگرند
خرد حقشناس نيستشان * و ز مكانى هراس نيستشان
ايمنند از حوادث گردون * غافلند از قضاى كن فيكون
ز اجتناب فضول ننگ كنند * كار بر خويش و غير تنگ كنند
از دَرِكَم ز خود سؤال كنند * عزّت خويش پايمال كنند
خاك بر فرق عقل مىبيزند * آبروى سؤال مىريزند
در تنعّم درازدستانند * در تكلّم هزاردستانند
مست و مغرور بادهء هوسند * تهى و پرغريو ، چون جرسند
درد دينى نمانده در عالم * مرد دينى نه در بنىآدم
نيست پيدا ز اهل دين گردى * نيست ميدان شرع را مردى
زن و شانند و دعوى مردى * هيچيك را نه معنى مردى
گر سه و چار اجتماع كنند * سعى در خون انتفاع كنند
پوچ گويند و حرف بيهوده * وز مهمّات كار آسوده
شرع و آداب شرع شد متروك * حرمت دين و عقل شد مهتوك
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 184
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص١٨٤