لذّت جسم پا كشيد از تن * طيباتش طمع بريد از تن
هم طواحن « 1 » ز آسيائى ماند * هم ضواحك « 2 » ز خودنمائى ماند
قوت پا فتاد از رفتار * يارى دست نيز ماند از كار
عافيت از مزاج دست كشيد * هر مرض در تن آمد آراميد
پاى تا سر همه عليل شدم * خيل امراض را ذليل شدم
عشر هشتم ز عمر شد آخر * بر جبين آنچه بود شد ظاهر
زينپسم هست ارادهء مردن * مردن اختيار و جان بردن
به خوشى بگذرم ز خواهش خويش * پيش از آنى كه مرگ آيد پيش
مىنوشم حديث موتوا را * بگروم قبل ان تموتوا را
وقت خود را معاف مىخواهم * دردى عمر صاف مىخواهم
كى كجا مىتوانم آراميد * شهرتم بست راه هر اميد
هر زمان واردى هجوم كند * تا مرا بندهء رسوم كند
خويش را ساعتى ببايد ساخت * خاطرش را منافقانه نواخت
عذر تقصير خويش مىخواهد * كه ز جان و دلم نمىكاهد
از من اى كاش بهرهاى ببرند * از ره انتفاع بىخبرند
يا خبر هستشان و پروانى * جُز دو و سه نفر ، دگرها ، نى
آن دو و سه رفيق آخرتند * بهر عصيان « مهجه ؟ » مغفرتند
ديگران روزگار ضايع كن * روز و شب خدمت طبايع كن
بس جهالت گرفته مردم را * نشناسد كسى ز سر دم را
نه سخن در كسى اثر دارد * نه كس از نقص خود خبر دارد
همه از عيب خويش بىخبرند * در بد غير صاحبنظرند
هامش
( 1 - 2 ) ) - طواحن : دندانهاى آسيا و ضواحك : ثنايا و انياب .