مىبرد هر نفس ز راه مرا * تا مگر افكند به چاه مرا
ره به مقصود اگرچه مىدانم * مركبى سوى ره نمىرانم
مركب تن بجان نمىتازم * چارهء كار خود نمىسازم
روز تا شب هميشه در كارم * شب چو شد حاصلى نمىدارم
گفتهام منتج پريشانيست * كردهام مورث پشيمانيست
نه ز خود خير بينم و نه ز غير * ماندهام در ره هدى از سير
شهرهء شهرها شدهام بغلط * شهروانم « 1 » روا شدم بغلط
شعر و تصنيف من به هند رسيد * شهرت كاذبم بسند رسيد
صيت من رفت تا به خطّهء شام * سوى من رو نهاد خاص و عام
نام من دست يار شهرت شد * صفو عيشم همه كدورت شد
عمر من پايمال مردم شد * آنچه سر بود هم مرا دم شد
اوفتادم بدست عامى چند * سوختم ز اختلاط خامى چند
از من خسته دل چه مىخواهند * دل و جان مرا چه مىكاهند
بگذارند گوشهاى گيرم * بهر عقبام توشهاى گيرم
چند روزى به حال خود باشم * در غمان مآل خود باشم
باقى عمر خانه بنشينم * دامن از اختلاط درچينم
دل ز دنياى دون بپردازم * چارهء كار آخرت سازم
عمر بهر تهيّه هم بنماند * از مشاعر بقيه هم بنماند
ماند از كار خويش سمع و بصر * باصره شد ضعيف و سامعه كر
ذائقه زرع طعم را بدرود * شامّه كرد طيب را بدرود
جسد از غاذيه بريد اميد * بدن از ضعف ناميه كاهيد
هامش
( 1 ) - شهروا : سكه سمين ناخالص ويژه شهرى مخصوص .