گوشهاى بىاناس مىجويم * دمبهدم لامساس مىگويم
لامساسم چو سامرى شده ورد * ممكناتم گرفته گرداگرد
حاش للّه ز كس كنم گلهاى * در من از من فتاده و لولهاى
خويش را در خيال چون آرم * غير را همچو خويش پندارم
زين سبب از كسان گريزانم * كه كسان را چو خويش مىدانم
نه همين نقص خود بود عارم * كز كمالات خويش بيزارم
از گمان كمال آيد نقص * و ز خيال كمال زايد نقص
با دو يارى كه همدمان منند * صحبت ار رو دهد چو جان منند
ليك كى رو دهد چنين صحبت * كه نمانده است در جهان الفت
نيست يارى موافقى در دهر * گشتم اندر هواش شهر به شهر
آنكه در خلق و در عمل نيكوست * مىنيابد ز علم دين جز پوست
و آنكه در علم و معرفت بيناست * تابع شهوت و مطيع هواست
لست « 1 » ذا ابتغى و لا ذاكا * اين ذا الخصلتين مثواكا
روى بنماى دوست دل من * اى تو مصفاة روح از گل من
دوست جان و دل كجائى تو * ماحى آب و گل كجائى تو
دوستى را نمانده مغزى نغز * پوستى مانده ز آن بهى از مغز
معنى دوستى نمىبينم * ثمرى زين شجر نمىچينم
مغز در ميوههاى ايمان نيست * در تنان موانست جان نيست
قحط شد مهربانى و گرمى * نيست شد غمگسارى و نرمى
گرمى غير دود قليان نيست * نرمى جز نعاس افيون نيست
بزمها از نفاق معمورست * سينها بىضيا و بىنورست
هامش
( 1 ) - ن . ع . بست .