گلايه از ابناء جنس حتى خويشاوندان مثنوى 300 بيت
مىكنم حمد خالق يزدان * كه دلم را گسست از دو جهان
مىكنم بعد از آن درود نثار * بر نبى و وصى و اهل تبار
مىكنم پس سؤال از اهل درود * كه مرا واخرند از من زود
آنچنان شد دل از جهانم سير * كز بنى نوع گشتهام دلگير
بس كه افتاد عقده در كارم * از خود و قوم و خويش بيزارم
ساعتى با كسى چو بنشينم * دامن از عمر خويش درچينم
شبحى گر شود ز دور پديد * بيم قربش بود عذاب شديد
گر كند دل گمان آدميش * تيره گردد ز بيم همدميش
در خيالم چو بگذرد يكدم * صحبتى با كسى ، شوم همه غم
آشنائى بخوابم ار آيد * خواب در چشم من دگر نايد
صحبت خلق را ندارم تاب * نه به بيدارى و نه اندر خواب
از خودم هم ملال مىدارم * خون خود را حلال مىدارم
طبعم از سايهء خودست ملول * هيكلم در خيالم آيد غول
وحشت وحدتم ولى خوشتر * از لقاى جليس تنپرور
صحبتى رو دهد چو با دو سه كس * بفسرد دل ز زمهرير نفس
نامهاى آيدم گر از يارى * خواندنش هست بر دلم بارى
پيكى از دور گر شود پيدا * بيم نامه سيه كند دل را
ز آنكه خاليست اكثر از مقصد * نيست الّا سياهى كاغذ
خانهاى خواهم از خدا بىدر * چارديوارش از فلك برتر
كه درو غير حق نباشد كس * همدم و همنشين خدايم بس