از كلامش تا قيامت بهرهور گردند خلق * منبع علم است و دانش روح ايقانست فيض
مىزدايد شعرش از آئينه دل رنگ غم * عندليب خوشنواى اين گلستانست فيض
در گلش بسرشته گوئى اصل دين و مغز شرع * مذهب اثنا عشر را قوّت جانست فيض
حاوى جمله علوم و محوى تأييد حق * ماحى آثار بدعت بحر اتقانست فيض
اهل دانش چون كواكب او بود چون آفتاب * انتخاب لؤلئى درياى امكانست فيض
صد فلاطون در ركابش مىسزد گر تك زند * اوستاد اوستاد اهل برهانست فيض
گر بُدى علّامه « 1 » مىكردى از او كسب حديث * توتياى ديده جان فقيهانست فيض
اى بسا ارباب دانش مستفيض از علم وى * مقتدا و پيشواى پيشوايانست فيض
هر كه آمد در مقام بحث با او شد خفيف * كشتى علم گرانان را چو طوفانست فيض
« مير ابو المفاخر قمى » ملقب به وجد
گل نكهتيست مجتمع از نشر بوى فيض * خورشيد پرتويست ز انوار روى فيض
باد صبا و بوى بهار و نسيم صبح * هريك پيام مىدهد از لطف خوى فيض
در مدرس جلالش خيل جنود عقل * حيران شوند وقت بيان نكوى فيض
از قيل و قال بىمزه مجلس فسرده بود * دلها تمام زنده شد از گفتگوى فيض
بىزاد شوق و راحله ذوق و شور عشق * كس را وصول نيست ميسّر به كوى فيض
عمرى نشستهايم مهيّاى وجد « 2 » و حال * در انتظار قافله سالار هوا فيض
آسان نگشته است وصالش نصيب ما * يك عمر گشته صرف ره جستجوى فيض
هامش
( 1 ) - اشاره به علّامه حلّى داشته است .
( 2 ) - ظاهرا ( وجد ) تخلّص شاعر است .