باطن صافش شناسد فيض هركس تا كجاست * طينت پاكيزه راى او بود معيار فيض
بىدعايش نيست يكدم اين دل شبزندهدار * بيشتر ز آن دم كه گردون مىكند تكرار فيض
تا بياض روز را شيرازه بندد تار مهر * تا سواد شب گشايد هر سحر طومار فيض
فيض وافى باد روزى از كلامت خلق را * همچو مهرت كم نگردد از جهان انوار فيض
حاجى هادى مشهور به « حلم » و متخلص به هادى نقل از جنگ محمد رضا سخا مورخ 1093
در ديدهء دل ظاهر و غائب ز نظرهاست * گنجى كه نهان از دو جهان است بر ماست
از فرط ظهور است كه از ما شده پنهان * آن معنى جان در دل هر ذرّه هويداست
از عكس رخش يافته هر ذرّه و جودى * ز اشياء نبود آنچه ازو هستى اشياست
در طور دلم هست بسى موسى عمران * صد خضر به هر گوشهء او واله و شيداست
بر ديده خود حسن رخش كرده تجلى * گه ليلى و مجنون شده گه وامق و عذر است
بر كسوت درّ و صدف و موج برآمد * هم جُنبش بحر آمد و هم هستى دنياست
از دوست منوّر همه جا ديدهء عارف * بينائى هر ديده از آن ديدهء بيناست
آن يار به صد كسوت پنهان اگر آيد * پنهانى او در دل « هادى » همه پيداست
ايضا منقول از همان جنگ مخمسى بسيار لطيف از آقا هادى كه ابياتى از غزل معروف حكيم شفائى را تضمين كرده است .
نه انسان نه ملك ، آن دلبر با حور است پندارى * سراپا در تجلّى شعلهء طور است پندارى
ز هجرش ديدهام درياى پُرشور است پندارى * ز جوش گريه ، چشمم خانهء مور است پندارى
نگاهم از رُخ شيرينلبى دور است پندارى