( هادى ) به كنه معرفت فيض راه نيست * آگه ز فيض نيست كسى جز فداى فيض
حاجى هادى ملقّب به « حلم »
نور مىبخشد به چشم دوستان ديدار فيض * سمع يابد لذّتى هر لحظه از ديدار فيض
مشك دارد آرزوى عطر از باد صبا * تا معطّر گشته از بوى خوش گلزار فيض
هر كه را بينيم دارد آرزوى خدمتش * هر دلى را خار خارى از گل بىخار فيض
جاى آن دارد كه گل بر خود ببالد هر نفس * ز آنكه جا كرده است يكدم بر سر دستار فيض
مخزن انوار عرفانست زآنرو آفتاب * كسب نورى مىكند پيوسته از انوار فيض
چشم او در ظاهر و باطن بود ناظر به حق * روى حق ديدن به چشم حق بود ز آثار فيض
نيست چون يك لحظه غافل از حق و از ياد حق * او به كار حق بود ز آن حق بود در كار فيض
كز نسيم ساعتى در مجلس آن خوشبيان * چون صدف گردد پر از دُر گوشم از گفتار فيض
اهل ايمان را دمادم مىرسد در بزم او * رحمت بىحدّ چو باران از در و ديوار فيض
هر كه ديدش آرزو دارد كه بيند ديگرش * سير كى گردد كسى از فيض و از ديدار فيض
مىرسد از جانب فيّاض فيضى هر نفس * نيكبختى را كه آگه گشته از اطوار فيض
كى تواند كرد هادى وصف آن نيكوخصال * اندكى گفت از صفات بىحدّ و بسيار فيض
قامتش شمعيست روشن در شبستان وجود * همچو نخل وادى ايمن پر از انوار فيض « 1 »
يكسر موئيست بر اندام او بىفيض حق * تا لباسش بر بدن باشد ز پود و تار فيض
آن سحاب آمد سحاب كلك گوهربار او * كانتهائى نيستش از بارش امطار فيض
هادى گمگشتگان گرديد هر نفس تنش * تا كميت خامهاش زد گام در مضمار فيض
از ازل فيض الهى شامل احوال اوست * تا ابد مىماند از وى در جهان آثار فيض
هامش
( 1 ) - ابيات از محلّ شماره بدون عنوان است چون از حيث وزن و قافيه با شعر هادى مناسبت داشت ذيل آن آورد .