نور رخت افتاد شبى در دل منصور * فرياد انا الحق به سماوات برآمد
تا زاهد شهر از مى شوق تو خبر يافت * چون پير مغان گرد خرابات برآمد
در صومعه تا زمزمهء ذكر تو افتاد * صوفى چو من از توبه و طامات برآمد
در ديدهء صاحبنظران از سر قدرت * عشق تو به صد نقش به كرّات برآمد
هرگز صفت عشق خدائى نتوان گفت * كاين عشق صفاتى است كه با ذات برآمد
اندر دل هر ذرّه رخت كرد تجلّى * تا انّى انا اللّه ز ذرّات برآمد
تا يافت نعيمت خيال شده را باز * عشق تو بسى گرد خيالات برآمد
« ملّا صالح كاشى ملقّب به نطقى »
آنان كه استفاده كنند از كمال فيض * چون مه برند نور ز مهر جمال فيض
گر پا نهند بر سر خورشيد دور نيست * آن قوم را كه جاست به صفّ نعال فيض
نطقم ز فكر بكر دگر چون نسيم صبح * فياض عالم است ز يمن خيال فيض
عالم معطّرست ز آثار معرفت * تا بارور شدست ز عرفان نهال فيض
ز آن پيشتر كه هادى راه خدا شود * نور هدى عيان شده بود از جمال فيض
بر خلق ظاهرست كه نور هدى مدام * تابنده اختريست ز اوج كمال فيض
( نطقى ) ازين زياده سخن را مكش به طول * ترسم كه گفتگوى تو گردد ملال فيض
واقف چو نيستى ز صفات كمال او * دورست گفتگوى تو نسبت به حال فيض
يا رب به لايزالى ذات مقدّست * در دهر تا به حشر مبادا زوال فيض
« ملّا على نقى اصفهانى ملقّب به نوح »
اى عزيزان نور چشم اهل ايمانست فيض * زبدهء ارباب دانش بحر عرفانست فيض
رهنماى رهنوردان طريق معرفت * شمع راه سالكان كوى جانانست فيض