شد چون دهان غنچه معطّر دماغ عقل * در باغ دين ز نكهت باد صباى فيض
كى دامن دلش شود آلودهء گناه * كرد آنكه غسل توبه به آب بقاى فيض
همّت كمند گردن اميد مىشود * كردى چو اعتصام به حبل رجاى فيض
پيشش جمال شاهد معنى است در حجاب * آئينه دلى كه ندارد جلاى فيض
و هم كسى به سرّ دهانش نمىرسد * مىنشكفد بباد نفس غنچههاى فيض
آب خضر ز سبزهء اميد مىچكد * تا گشته فرش ، سايه ابر عطاى فيض
خرق حُجُب ز ديده اعمى شگفت نيست * گر توتياى چشم كند خاك پاى فيض
بىقامتش ز ناله حنّانه شيونى است * در چلستون مسجد الفت بناى فيض
حىّ على الصلاة چو گويد مؤذّنش * بندند صف ملائكه كآمد صلاى فيض
حىّ على الفلاح كه تا در مقام امن * ايمان كنيم تازه ز يمن لقاىِ فيض
خُلقش پذيرد اين ز من از صدق نيّتم * وصفم اگر وفا نكند با ثناى فيض
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 106
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص١٠٦