بىفيض همچو قالب بىجان بود جهان * اى صد هزار جان مقدّس فداى فيض
شاهان كامكار طلبكار نصرتند * باشد قرين سايه خير لواى فيض
دلهاى دلبران شده صيد كمند او * در حيرتم ز جذبه آهنرباى فيض
بيرون روند از ظلمات خلاف خلق * گر اقتدا كنند به نور هداى فيض
راه نجات ديده شود سالكان اگر * روشن كنند چشم دل از توتياى فيض
دست رجا به كنگرهء عرش مىرسد * سازد اگر كمند ز فكر رساى فيض
آبشخورش ز چشمه خورشيد مىدهند * مرغ دلى كه پر زند اندر هواى فيض
از سرمهء صفاهان پوشيده چشم شوق * تا ديده ديده كحل بصيرتفزاى فيض
پوشد ز صبح جامهء احرامى آفتاب * بهر طواف كعبه حاجت رواى فيض
از دامن سپهر كند چنگ خود رها * ناهيد اگر ببيند عشرتسراى فيض
آب از دهان چشمه حيوان روان شود * گر بشنود حديث لب جانفزاى فيض
زيب بياض ديده اهل بصيرتست * در چشم من سواد خط مشكساى فيض
هر هفت كرده شاهد ذاتش به شش جهت * تا گشته چار بالش دين متّكاى فيض
حيرت رمد ز ديده تصوير اگر كشند * در پردههاى مدرس حيرتزداى فيض
بينى چو چشم اهل نظر پر ز نور شد * گر بنگرى به حلقهء درس هداى فيض « 1 »
شد چون دهان غنچه معطّر دماغ عقل * در باغ دين ز نكهت باد صباى فيض
كى دامن دلش شود آلودهء گناه * كرد آنكه غسل توبه به آب بقاى فيض « 2 »
« قصيده « خير » در مديح فيض اعلى اللّه مقامه
عشرت سراى بزم حضور است جاى فيض * خوشدولتى است دولت بىمنتهاى فيض
هامش
( 1 ) - هدى : يعنى علم الهدى كه در كنار پدر مجلس تدريس داشته است .
( 2 ) - ابيات مشابه قصيدهء شمساء متخلّص به انس با تغييراتى .