( 182 ) عشق « 1 »
عاشقان را در بهشت آرام نيست * عشقبازى كار هر خودكام نيست
پختهاى بايد بلاى عشق را * كار اين سوداپزان خام نيست
چارهء عاشق همين بيچارگيست * همدمش جز بخت نافرجام نيست
كام نتوان يافتن در راه عشق * غير ناكامى درين ره كام نيست
دست بايد داشتن از ننگ و نام * عشق را عارى چو ننگ و نام نيست
زين شب و روز مكرّر دل گرفت * اى خوش آن جايى كه صبح و شام نيست
خوبتر از خال و زلف دلبران * دانهاى مردم ربا و دام نيست
آبروى نيكوان دلدار ماست * ليك با اين خاكنشينان رام نيست « 2 »
تا وصالش دست ندهد فيض را * اين دل سرگشته را آرام نيست
( 183 )
بىخيالت « 3 » نمىتوانم زيست * بىجمالت نمىتوانم زيست
تشنه بادهء وصال توام * بىوصالت نمىتوانم زيست
بىجمال تو نيست آرامم * با جلالت « 4 » نمىتوانم زيست
هر چه با بنده مىكنى نيكوست * بىفعالت نمىتوانم زيست
زان دهان تلخ و شور و شيرينست * بىمقالت نمىتوانم زيست
ار لبت آب زندگى خواهم * بىزلالت نمىتوانم زيست
شربتى زان لبم حوالت كن * بىنوالت نمىتوانم زيست
جاى جولان تست عرصهء دل * بىمجالت نمىتوانم زيست
پاى دل را به زلف خويش ببند * بىعقالت « 5 » نمىتوانم زيست
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ : فاقد بيت .
( 3 ) - عق ، چ ش : به خيالت .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : با جمالت .
( 5 ) - چ ش : عفالت .