خوبست دلبرى و جفا و ستمگرى * گهگه ز مهوشان و گهى هم وفا خوشست
خوبان اين زمانه ز كس دل نمىبرند * حسن ار چه در كمال بود باحيا خوشست
از دلبران « 1 » وفا نكند فيض كس طمع * الحق ز خوبرويان رسم جفا خوشست
( 180 ) جمال « 2 »
گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت * گفتا كه چاره آورد اين كارها به روزت
گفتم كه سوخت جانم در آتش فراقت * گفتا كه كار خامست بايد جفا هنوزت
گفتم ز سوز هجران آمد مرا به لب جان * گفتا كه سازى آخر سر بر كند ز سوزت
گفتم تموز هجران در من فكند آتش * گفتا بهار و صلى آيد پس از تموزت
گفتم كه با سگانت ديريست آشنايم * گفتا بلى ولى من نشناختم هنوزت
گفتم كه نيست جائز از عاشقان بريدن * گفتا كه ما معافيم از جاز لا يجوزت « 3 »
سربسته حيرت افزود آيا چها كند باز * با اهل دانش اى فيض گر حل شود رموزت
( 181 ) حق « 4 »
گفتم كه روى خوبت از من چرا نهانست * گفتا تو خود حجابى ورنه رخم عيانست
گفتم كه از كه پرسم جانا ، نشان كويت * گفتا نشان چه پرسى آن كوى بىنشانست
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانى * گفتا كه در ره ما غم نيز شادمانست « 5 »
گفتم كه سوخت جانم از آتش نهانم * گفت آنكه سوخت او را كى ناله يا فغانست
گفتم فراق تا كى گفتا كه تا تو هستى * گفتم نفس همينست گفتا سخن همانست
گفتم كه حاجتى است گفتا بخواه از ما * گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگانست
گفتم ز فيض بپذير اين نيمجان كه دارد * گفتا نگاهدارش غمخانهء تو جانست
هامش
( 1 ) - چ ش : دليران .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : جان لايجوز .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ ش : شادمانى است .