با تو سودا نتوانيم مگر لطف كنى تو * كآنچه ما را به از آن نه همه چيزت به از آنست
بوسهاى گر بربايد ز لبت سوخته جانى * شود او زندهء جاويد « 1 » و لب لعل همانست
سهل باشد ز تو سودى ببرد عاشق مسكين * كز عطاى تو تو را هيچ نه نقصان نه زيانست
مىزند بر لب من دست ادب قفل خموشى * ورنه بسيار سخن هست كه محتاج بيانست
حرف سودا سخن « 2 » سود و زيان هيچ مگو فيض * كاين سخن چون سر سودازده گويد هذيانست
( 155 ) جمال « 3 »
بر سر راهش فتاده غرق اشكم ديد و رفت * زير لب بر گريهء خونين من خنديد و رفت
از دو عالم بود در دستم همين دين و دلى * يك نظر دزديده « 4 » كرد آن هر دو را دزديد و رفت
گرچه دل از پا درآمد در ره عشقش ولى * اندرين ره مىتوان در خاك و خون غلتيد و رفت
بر سر بالينم آمد گفتمش يكدم بايست * تا كه جان بر پايت افشانم ز من نشنيد و رفت
جان به لب آورد ياد آن لبم ليكن گرفت * از خيالش بوسهاى دل جان نو بخشيد و رفت
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : زنده و جاويد .
( 2 ) - عق : سوداى سخن .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : در ديده .