در سر خيال و مهر بدل سينه بهر راز * در لب دعا ، ثنا به زبان ، ديده جاى دوست
خوش آنكه مدعاى من از وى شود روا * ليكن به شرط آنكه بود مدعاى دوست
گر دوست را به جاى من بسيست * بىاو شوم اگر بودم كس به جاى دوست
اى فيض نوش باد ترا هر چه مىكشى * از جام عشق و بادهء مهر و وفاى دوست
( 121 ) حق در حنين عاشق مهجور « 1 »
زار و نزار و خستهام و بىقرار دوست * از من صبا ببر خبرى تا ديار دوست
گو ، ياد كن ز حال جگرخستگان هجر * آن سر « 2 » كه هست روز و شب اندر كنار دوست
كى در خور غمست و فراق آنكه سالها * بوده است در نعيم وصال و جوار دوست
قطع اميد كرده ز دنيا و آخرت * نوميد از دو عالم و اميدوار دوست
بر رهگذار دوست نشسته است منتظر * بر كف گرفته جان ز براى نثار دوست
در گردنت صبا چو تنم خاك ره شود * در كوى دوست ريزش و در رهگذار دوست
اى آنكه واقفى ز درون و برون كار * رمزى به ما بگوى ز اسرار كار دوست
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : آن شب .