بكن بكن به من خسته آنچه بتوان كرد « 1 » * بجز دوا اگر اين درد را دوائى هست
بكن بكن كه جفاى ترا نهادم سر * مكن وفا و مروت گرت وفائى هست
ممان ممان ز من خسته هيچ رسم اثر * بكن ز بيخ و بنم عشق را جزائى هست ؟
بگو بگو به وصالت كه سخت سوگنديست * شب فراق ترا هيچ انتهايى هست ؟
وفاى وعده ندارد طمع ز خوى تو فيض * مرا بسست گرت وعدهء وفائى هست
( 115 ) جمال اشاره به توحيد افعال و طلب عنايت ذو الجلال « 2 »
به كجا روم ز دستت به چسان رهم ز شستت * همه جا رسيده شستت همه را گرفته « 3 » دستت
بكشى بشست خويشم « 4 » بكُشى بدست خويشم * بكَش و بكُش كه جانم به فداى دست و شستت
به من فقير مسكين چو گذر كنى بيفكن * نظرى چنان كه دانى به زكات چشم مستت
بنوازى ار گدايى به تفقد و عطايى * نكنى ازين زيانى نرسد ازين « 5 » شكستت
نگهى به ناز مىكن در فتنه باز مىكن * به ره نظاره بس دل به اميد فتنه مستت
كنيم خراب و گويى ز چه اينچنين شدستى * ز نگاه نيممستت ز دو چشم مىپرستت
به سخن حيات بخشى به نگاه جان ستانى * بكن آنچه خواهدت دل چه ز نيكوئى كمستت « 6 »
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : نتوان كرد .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - عق : گرفت .
( 4 ) - چ پ : بكشى بسوى خويشم .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : از آن .
( 6 ) - چ پ ، چ ش : نيكوئى گسستت .