( 95 )
عشق بىچون تو يا رب در دل من چون نشست * گوهر روحانى پاكى « 1 » چهسان در خون نشست
گشت عالم را سراپا جاى گنجايش نيافت * غير صحراى دل من زان درين هامون نشست
اينقدر دانم كه جا كردست در ويرانهام * مىندانم چون درآمد از كجا و چون نشست
پادشاه عشق بر ملك خرد تا دست يافت * ملك را بگرفت سرتاسر خرد بيرون نشست
هر خردمندى كه بويى از مى عشقى « 2 » شنيد * سر به صحرا داد عقل و پهلوى مجنون نشست
جويها از چشم خونبارم روان شد هر طرف * هر كه نزديك من آمد لاجرم در خون نشست
اشك تا سر كرد از چشمم به دورم شد محيط « 3 » * ناله تا از سينهام برخاست بر گردن نشست
چرخ هر چند از ترحّم مهربانى بيش كرد * گرد محنت بر سر و روى دلم افزون نشست
در غزل فكرى نبايد كرد چندان فيض را * معنيى برخاست تا از خاطرش موزون نشست
( 96 )
دلم گرفت از اين خاكدان پروحشت * ره بهشت كدامست و منزل راحت
بلاست صحبت بيگانه و ديار غريب * كجاست منزل مألوف و يار بىكلفت
هامش
( 1 ) - چ پ : گوهر روحى بدين پاكى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : عشقش .
( 3 ) - عق ، چ پ ، چ ش : تير آه از سينه تا برخاست .