( 98 )
چون توان بود در آنجا كه آسايش نيست * يا بگنجيد به سوفار كه گنجايش نيست
چه دهى دل به سرائى كه دل از وى بكنى * يا نهى رخت در آن خانه كه آسايش نيست
هر كه او عاقبتانديش بود دل ننهد * در مقامى كه بقا را ره گنجايش نيست
نعمت دنيى دون هيچ نگيرد دستت * به عبث دست ميالا كه جز آلايش نيست
مال و جاهى كه بر آن روز بروز افزائى * كاهش جان بود آن مايهء افزايش نيست
خويشتن را به فسون و حيل آراسته است * نخرى عشوهء دنيا كه جز آرايش نيست
هر كه را زينت اين زال دل از جا ببرد * خون رود از نظر و فرصت پالايش نيست
دست مشاطه نيارد رخ دنيا آراست * زال بدمنظر دون ، قابل پيرايش « 1 » نيست
هست زندان خردمند و بهشت نادان * نزد ارباب بصر قابل استايش « 2 » نيست
هر چه در دين كندت سود بجا آور زود * ور زيانست بمان حاجت فرمايش نيست
طاعت حق كن و بگذر ز شمار طاعت * ره پيما و برو فرصت پيمايش نيست
منشين شاد و مجو خاطر جمع و دل خوش * فيض ازين مرحله كاين منزل آسايش نيست
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : آرايش .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : آسايش .