نيست مدح خود كه مىگويم ثناى ايزدست * آنكه خوار او شدن عزّت پناهم كرده است
پايمال سفله دارد شهرت بى جا مرا * رنجهء سنگ حوادث دست جاهم كرده است
فيض اگر دعوى عرفان مىكند بس دور نيست * معرفت از پوست ، پشمى در كلاهم كرده است « 1 »
( 93 )
اين تن ما از روان روشن ما روشنست * وين دل ما از رياضات تن ما روشنست
هر جفايى كرد « 2 » دشمن نورى اندر سينه تافت * سينهء ما از جفاى دشمن ما روشنست
صُمت حكمت مىافزايد در دل اهل خرد * خاطر ما از زبان الكن ما روشنست
از دهان حق « 3 » شنيد و در دل خود جاى داد * آن دل حكمتپذير از روزن ما روشنست
چشم دل را كارفرما تا كه روشنتر شود * ديدهء حقبين ما از ديدن ما روشنست
آب و تاب حسن را از عشق باشد پرورش * شمع روى مهوشان از روغن ما روشنست
تا بود جان در تن ما اشك و آه ما بجاست * مستمر گرمابه گرم و گلخن ما روشنست
هم ز هجرش آتشى در جان ما افروخته * هم ز وصلش اين دو چشم روشن ما روشنست
هامش
( 1 ) - در كليهء نسخ بىتفاوت .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : هر خيالى كرد .
( 3 ) - عق ، چ پ ، چ ش : دهان ما .