شكوه كم كن فيض از ياران و در خود كن نظر * تا چگونه مىكنى در بحر دلها آشنا
گر ز من پرسى ز خويش و آشنا بيگانه شو * با خداى آشنا و خويش مىباش آشنا « 1 »
( 51 ) حق
وصل با دلدار مىبايد مرا * فصل از اغيار مىبايد مرا
چون نَيَم ، از اصل خود ببريدهاند * نالههاى زار مىبايد مرا
من كجا و رسم عقل و دين كجا * مست يارم يار مىبايد مرا
بىوصال او نمىخواهم بهشت دار بعد * از جار مىبايد مرا
عشق از نام نيكو ننگ آيدش * عاشقم من عار مىبايد مرا
عقل دادم بستدم ديوانگى * شيوهء اين كار مىبايد مرا
تا به كى اين راز را پنهان كنم * مستى و اظهار مىبايد مرا
سرّ ز من سر مىزند بىاختيار * محرم اسرار مىبايد مرا
گفتگو بگذار فيض و كار كن * در ره كار مىبايد مرا « 2 »
( 52 ) عشق
علم رسمى از كجا عرفان كجا * دانش فكرى كجا وجدان كجا
عشق را با عقل نسبت كى توان * شاه فرمانده كجا دربان كجا
دوست را داد او نشان ديد اين عيان * كو نشان و ديدن جانان كجا
كى « 3 » به جانان مىرسد بىعشق جان * جان بىعشق از كجا جانان كجا
هامش
( 1 ) - - چ پ ، چ ش : با خداى خويش مىباش آشنا و آشنا .
( 2 ) - - در همه نسخ بدون تغيير آمده .
( 3 ) - - چ پ ، چ ش : كى دلى .