هم محبّت جان ستاند هم محبّت جان دهد * بىمحبّت هيچ كارى برنمىآيد مرا
شربت شهد شهادت كى بكام دل رسد * ضربتى از عشق تا بر سر نمىآيد مرا
جان بخواهم داد آخر در ره عشق كسى * هيچ كار از عاشقى خوشتر نمىآيد مرا
تا نفس دارم نخواهم داشت دست از عاشقى * يكنفس بىعيش و عشرت سر نمىآيد مرا
غير وصف عاشق و معشوق و حرف عشق فيض * دُرّى از درياى فكرت برنمىآيد مرا
گر سخن گويم دگر از عشق خواهم گفت و بس * جز حديث عشق در دفتر نمىآيد مرا « 1 »
( 42 ) كمال
آفتاب وصل جانان برنمىآيد مرا * وين شب تاريك هجران سر نمىآيد مرا
دل همىخواهد كه جان در پايش افشانم ولى * يك نفس آن بىوفا بر سر نمىآيد مرا
طالع شوريده بين كان مايهء شوريدگى * بىخبر يكبار از در درنمىآيد مرا
از رطب شيرينترست آن نوش لب ليكن چه سود * قامت چون نخل او در برنمىآيد مرا
هامش
( 1 ) - - اين غزل بدون تغيير در همه نسخ .