زدايم از رخ جان زنگ نقش هر دو جهان * كه روبروى تو آرم چه خوش بود به خدا
كنم ز صورت هر چيز رو به معنى آن * عدد دگر نشمارم چه خوش بود به خدا
بنور عشق كنم روشن آينه رخ جان * مقابل تو بدارم چه خوش بود به خدا
ز پاى تا سر من گر تمام ديده شود * به حسن دوست گمارم چه خوش بود به خدا
بر آن خيال كنم وقف ديدهء دل و جان * به جز تو ياد نيارم چه خوش بود به خدا
درون خانهء دل روبم از غبار سوى * به جز تو كس نگذارم چه خوش بود به خدا
بود كه رحم كنى بر دل شكستهء من * بسوز سينه نزارم « 1 » چه خوش بود به خدا
نهم جبين مذلّت به خاك درگه دوست * ز ديده اشك ببارم چه خوش بود به خدا
براى سوختن فيض آتش غم عشق * ز جان خويش برآرم چه خوش بود به خدا
( 41 ) عشق
يك نفس بىياد جانان برنمىآيد مرا * ساعتى بىشور و مستى سرنمىآيد مرا
سربهسر گشتم جهان را خشك و تر ديدم بسى * جز جمال او به چشم تر نمىآيد مرا
هامش
( 1 ) - - عق ، چ ش ، چ پ : سبنه بزارم .