يا باز فتد « 1 » به چنگ ابليس * با خيل ملك نشستهاى را
مگذار شود به كام دشمن * دل در غم دوست بستهاى را
مپسند دگر شود گرفتار * بهر تو ز خويش رستهاى را
بىدانه و آب زار مگذار * مرغ پروبال شكستهاى را
يا رب چه شود كه دستگيرى * از پاى فتاده خستهاى را
فيض است و غم تو و دگر هيچ * و صلى از خود گسستهاى را
بستست دل شكسته در تو * بپذير شكسته بستهاى را
( 39 )
شود شود كه شود چشم من مقام ترا * شود شود كه ببينم صباح و شام ترا
شود شود كه شود غرق بحر نور شهود * به ديدهء تو ببينم مگر به كام ترا
شود شود كه نهم روى مسكنت بر خاك * به درگه تو و خوانم على الدوام ترا
شود شو كه دل و جان و تن كنم تسليم * براى خويش نباشم شوم تمام ترا
شود شود كه سراپا چو دام چشم شوم * بدينوسيله مگر آورم به دام ترا
شود شود كه نهم دل به جستجوى وصال * به ديده پويم و جويم على الدوام ترا
شود شود كه سر فيض در ره تو رود * كه تا بكام رسد هم شود بكام ترا « 2 »
( 40 )
ز خود ، سرى بدر آرم چه خوش بود به خدا * ز پوست مغز برآرم چه خوش بود به خدا
فكندهام دل و جان را به قلزم غم عشق * اگر دُرى به كف آرم چه خوش بود به خدا
كنم ز خويش تهى خويش را ز خود برهم * ز غم دمار برآرم چه خوش بود به خدا
هامش
( 1 ) - - چ پ ، چ ش : با بار فتد .
( 2 ) - - بدون تغيير در تمام نسخ .