در آئينهء جام ديدم بهشت * خبر زاهد خشك شبخيز را
پريشان چو خواهى دل عاشقان * برافشان دو زلف دلآويز را
به شرع تو خون دل ما رواست * اشارت كن آن چشم خونريز را
چه با غمزدهء مست دارى ستيز * به جانم زن آن نشتر تيز را
دل فيض از آن زلف بس فيض ديد * ببر مژده مرغان شبخيز را « 1 »
( 35 ) عشق
اگر خرند ز عشّاق جان سوخته را * روان به دوست برم اين روان سوخته را
كشد چو شعله ز حرف فراق دوست نفس * كشم به كام خموشى زبان سوخته را
ز آتش دل من حرف در دهان سوزد * كسى چگونه بفهمد بيان سوخته را
خبر ببر به بَر دلبر اى صبا و بگو * سزد كه رحم كنى عاشقان سوخته را
بگو ، ز سوختگان آتشينرخان پرسند * ترا چه شد كه نپرسى فلان سوخته را
ز هم بپاش صبا قالبم به پاش افكن * مهل كه دفن كنند استخوان سوخته را
بسوخت ز آتش عشقش تنم طبيب برو * دوا چگونه توان خستگان سوخته را
هامش
( 1 ) - بدون تغيير در تمام نسخ آمده