چه بر حضيض زمين ماندهايم سرگردان * چو اوج عالم بالا بود نشيمن ما
خموش فيض حديث دلست بىپايان * بيان آن نتواند زبان الكن ما
( 32 )
هر كه آگه شد از فسانهء ما * عاقبت پى برد به خانهء ما
آنكه جويد نشان ، نشان نبرد * بىنشانى بود نشانهء ما
بگذراند ز عرش هر كه نهد * سر طاعت بر آستانهء ما
توسن چرخ را بدين شوكت * رام كرده است تازيانهء ما
نرسد دست كوتههمت * كه بلندست آشيانهء ما
قدر ما را كسى نمىداند * غير آن صاحب زمانهء ما
همه عالم اگر شود دشمن * ما و آن دوست يگانهء ما
هر كه با ما بسر برد نفسى * داند او عيش جاودانهء ما
هر كه را وصل ما به چنگ آيد * هوش بربايدش چغانهء ما
غير درگاه ما پناهى نيست * سر خلقى و آستانهء ما
كار و استاد و كارگر « 1 » مائيم * غير ما نيست كارخانهء ما
همه ما و بهانهء اغيار * كو كسى بشكند بهانهء ما
دام پيدا و دانه ناپيدا * غيببينست مرغ دانهء ما
از سر اهل دل ربايد هوش * دم مزن فيض از فسانهء ما
( 33 )
بهِل ذكر چشمان خونريز را * بمان فكر زلف دلاويز را
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش ، عق : كارگه .