دل و جان به ياد خدا زنده دار * به حق خير « 1 » كن اين دو ناچيز را
اگر مستيى آرزو باشدت * بكش ساغر عشق لبريز را
ز حق عشق حق روز و شب مى طلب * بزن در دل اين آتش تيز را
گذر كن ز شيرين لبان مجاز « 2 » * به ياد آر فرهاد و پرويز را
به جد باش در طاعت شرع و عقل * مهل رسم تقوى و پرهيز را
مكدّر چو گردى بخوان شعر حق * حق تلخ شيرينىآميز را
به روز دلت غم چو زور آورد * بجو مطرب شادىانگيز را
چو در طاعت افسرده گردد تنت * به ياد آر عبّاد شبخيز را
به دل مىرسان دم بدم ياد مرگ * چو بر مركب ، آسيب مهميز را
چو رازى نهى با كسى در ميان * بپرداز از غير دهليز را
حجابت ز حق نيست جز چيز و كس * حذر كن ز كس دور كن چيز را
نماند آدمى خو به پاليز دهر * به گاوان بماندند پاليز را
خدايا اگر چه نيرزد به هيچ * به چيزى « 3 » بخر فيض ناچيز را
( 34 ) عشق
بده ساقى آن جام لبريز را * بده بادهء عشرتانگيز را
مئى ده كه جان را برد تا فلك * دَرَد كهنه غربال غمبيز را
چه پرسى ز مينا و ساغر كدام * به يك دفعه ده آن دو لبريز را
گلويم فراخست ساقى بده * كشم جام و مينا و خم نيز را
اگر صاف مَى مىنمايد بدست * بده دُردى و دردى آميز را
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش ، عق : به حق چيز .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : حجاز .
( 3 ) - چ پ : به چيزت .