اگر خواهى كه عقلت را ز دست ديو برهانى * ز سر بيرون كن ار بتوانى اوهام خيالى را
بكن از غير حق دل را بروب از ما سوى جان را * به دونان واگذار اسباب جاهى را و مالى را
ترا اين و صفها چون نيست حالى تن زن از گفتن * بيان ديگر مكن اى فيض جز اوصاف حالى را
( 28 ) كمال
هشدار كه ديوان حسابست در اينجا * با ماش خطابست و عتابست در اينجا « 1 »
تا آتش خشمش چه كند با من و با تو * دلهاى عزيزان همه آبست در اينجا
آن يار كه با دُردكشانش نظرى هست * با صوفى صافيش عتابست در اينجا
بر شعلهء دل زن شررى ز آتش قهرش * آنجا اگر آتش بود آبست در اينجا
دشنامى از آن لب كندم تازه و خوشبو * ز آن گل سخن تلخ گلابست در اينجا
هر چيز چنان كو بود آنجا بنمايد * آنجاست حميم آنچه شرابست در اينجا
رو ديده بدست آر كه در ديدهء حقبين « 2 » * آنجاست خطا آنچه صوابست در اينجا
اين بزم نه بزميست كه باشد مى و مطرب * مى خون دل احباب كبابست در اينجا
آنجا مگرم جام شرابى به كف آيد * در چشم من اين باده سرابست در اينجا
با دوست درآيد مگر آنجا ز در لطف * با دشمن و با دوست عتابست در اينجا
آيد چو نهيب ملكالموت به سمعش * هشيار شود هر كه خرابست در اينجا
آيد ز سرافيل چو يك نفخه به گوشش * بيدار شود هر كه به خوابست در اينجا « 3 »
هامش
( 1 ) - اين مصراع در چ پ اشتباه ثبت شده .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : ديدهء خونين .
( 3 ) - اين بيت در چ پ و چ ش نيست .