مشام اهل معنى بوى گل مىيابد از الفت * ز ياران موافق بوستانى كردهام پيدا
چو در الفت فزايد صحبت اخوان برد حق دل * ميان جمع ياران داستانى كردهام پيدا
اگر چه در غم جانان دل از جان و جهان كندم * ولى در دل ز عكس او جهانى كردهام پيدا
ز داغ عشق گلها چيدهام پهلوى يكديگر * درون سينهء خود گلستانى كردهام پيدا
ز خانومان اگر چه برگرفتم دل به او دادم * بكوى عشق ليكن خانومانى كردهام پيدا
اگر در پرده دارد يار طرز مهربانى را * من از عشقش انيس مهربانى كردهام پيدا
كنم تا خويش را قربان از آن ابرو و آن مژگان * بدست آوردهام تيرى ، كمانى كردهام پيدا
اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گردد * ز يمن عشق جان جاودانى كردهام پيدا
نجات فيض تا گردد مسجّل نزد اهل حق * ز داغ عشق بر جانم نشانى كردهام پيدا « 1 »
( 27 ) حق
تجلى چون كند دلبر كنم شكر آن تجلى را * تسلّى چون دهد از خود نخواهم آن تسلّى را
بسوزد در تجلّى و نسازد با تسلى دل * ببخشد گر تسلى جان دهم آن جان تجلّى را
هامش
( 1 ) - در تمامى نسخ بدون تغيير .