( 24 )
آسمان را يكسر پرشور مىدانيم ما * وز شراب لم يزل مخمور مىدانيم ما
نور حق پاينده بر اكناف عالم سر بسر * نور انجم پرتوى زان نور مىدانيم ما
جابجا در هر فلك بنشسته خيلى از ملك * اين عبادتخانه را معمور مىدانيم ما
هر كرا دانش بود مقصور بر حسّ و خيال * چشم او گر چار گردد كور مىدانيم ما
نزد نزديكان حق حيّند و ناطق نه فلك * هر كرا اين علم نبود دور مىدانيم ما
عالم خلقست اين عالم كه پيدا بينيش * عالم امر از نظر مستور مىدانيم ما
چشم فهم نكته ز اهل علم بتوان داشتن * جاهل دل مرده را معذور مىدانيم ما
فيض را در هر خيالى ناصرى از حق بود * در همه كارش از آن منصور مىدانيم ما « 1 »
( 25 )
ز مهر اولياء اللّه شأنى كردهام پيدا * براى خويش عيش « 2 » جاودانى كردهام پيدا
رسا گر نيست دست من بقرب دوستِ يكتا * ز مهر دوستانش نردبانى كردهام پيدا
ولاى آل پيغمبر بود معراج روح من * به جز اين آسمانها آسمانى كردهام پيدا
بحبل اللّه مهر اهل بيت است اعتصام من * براى نظم ايمان ريسمانى كردهام پيدا
ز مهر حقشناسان هر چه خواهم مىشود حاصل * درون خويشتن گنج نهانى كردهام پيدا
سخنهاى امير المؤمنين دل مىبرد از من * ز اسرار حقايق دلستانى كردهام پيدا
هامش
( 1 ) - در كليه نسخ بدون تغيير .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : عيشى .