بجز تو نيست كافر نعمتى مر منعم خود را * بجز تو نيست هم كس قابل اسرار ربّانى
دو عالم در تو پنهان و توئى از خويشتن غافل * به هوش آ يكدم و در خود ببين اسرار پنهانى
عجايب بين درين پيكر ، تفاوتها درو بنگر * ز خاك ره گهى بستر گهى داناى ربّانى
گهى صد آيه گر بيند ، كند انكار و دل سختى * گهى در خشت مىبيند جمال پاك يزدانى
ز هر ذرّه گهى بيند عيان خورشيد معنى را * مقيّد مىشود گاهى به صورتهاى وهمانى
نمىداند كه نور اوست تابان اندر آن صورت * همان نور است كز وى جمله اشياست نورانى
ايا مجنون نظر بگشا ، همه ليلاست اين صحرا * تو اندر جستوجو تا كى ز حيرانى به حى رانى
الا وامق نگاهى كن ببين آن نور عذرا را * كه عالم از فروغ او سراسر گشته نورانى
جمال يوسفى تابان منوّر مصر عالم ز آن * زليخا از چه مىگردى قفاى يار كنعانى
ايا محمود سرگشته چه مىجوئى اياز خود * ايازت نزد تو حاضر ترا جوياست پنهانى
چه كوهى مىكنى فرهاد بشكن هستى خود را * كه تا تلخت شود شيرين اگر جوياى جانانى
همان نورى كه هوشت برد از هر ذرّه تابانست * تو اى رامين چه اندر بند ويس خويش مىمانى
بعشق هر كه پابندى به دام او گرفتارى * به مهر هر كه سرگرمى ز حسن او پريشانى