منوّر كرده خورشيد رخش آفاق و انفس را * تو از كورى نمىبينى ، ز نادانى نمىدانى
به چشم سر نگاهى كن ، پس آنگه ديده بر هم نه * بكش در چشم سر ميلى از آن كحل سليمانى
جهان را بين منوّر كرده اشراقات انوارش * هوا را بين معطّر گشته از انفاس رحمانى
فلك از عشق سرگردان ، زمين از بىخودى لرزان * همه سرگشتهء جانان ، چه فوقانى چه تحتانى
كواكب بهر او دوّار اگر ثابت اگر سيّار * ملايك بهر او در كار چه علوانى چه سفلانى
براى خدمت و طاعت در آن درگاه همواره * گشاده بسته ، بنهاده كمر ، بازو و پيشانى
زمين و آسمان و كوه و دريا طير و وحش و دد * همه در ذكر و تسبيحند و تهليل و خدا خوانى
بذكر او همه گويا ، به راه او همه پويا * جمال او همه جويا چه در مسجد ، چه ديرانى
خموشيها براى او و از عشق و هواى او * زبان هر كه گويا شد چه عبرانى چه سُريانى
همه اشياء به او ناطق هم او هم بر همه شاهد * اگر باور ندارى اين بخوان ز آيات قرآنى
زهى بىدولتى باشد كه بحر و برّ و خشك و تر * همه در ذكر او باشند و تو از جمله وامانى
همه ذرّات در رقص و تو اندر نقص مىكوشى * همه در ذوق و وجد و حال و تو با قلب ظلمانى
همه سامع ، همه ناظر ، همه گويا ، همه شاكر * به قدر رتبهء خود هر يكى جُز تو كه انسانى