صحبتى در خلوتى ، بىزحمتى * بىغبار غير ، امنى بىخطر
هر چه را مىخواست دل ، گفت و شنيد * پاى تا سر شد همه سمع و بصر
پس ثنايش گفتم و برخاستم * دل همانجا ماند و من كردم سفر
از همان ره بازگشتم در نفس * آمدم از بزم او تا مستقر
همچنين دنيا ، خيالى بيش نيست * از نظر شد تا درو كردى نظر
حظّ دنيا نيست ، الّا در خيال * شد تخيل مر قوا را جمله سر
تا نيايد از برون سوى خيال * منتفع نتوان شد از حسّ دگر
خواه ذوق و خواه شمّ و خواه لمس * يا بصر يا سمع ، معنى يا صور
بهره نتوانى گرفت ، از هيچ چيز * تا خيالت مىرود جاى دگر
نيست گنجايش بجز يك چيز را * تا خيالى نگذرد ، نايد دگر
گفته شد اين تا كه فيض افتد بفكر * آنكه دنيا نيست جُز جاى گذر
مثال عالم روحانى « ربّانى » ضمن تمثيل جسمانى قطعه
مجلسى را كه نيست دانائى * چون تنى دان كه جان در آن نبود
يا تن بىسر و سر بىچشم * يا چو چشمى كه نور آن نبود
يا دل تنگ و تيره و بىنور * كه در آن مهر خاندان نبود
يا سر پُرغرور بىمغزى * كه ز عشقى درونشان نبود
يا چو فانوس اندرون خالى * كه چراغيش در ميان نبود
يا چراغى كه باشد آن خاموش * روشنى و ضياء در آن نبود
يا چو حوضى كه باشد آن بىآب * يا چو نهرى كه آن روان نبود
يا چو آن صورت نگاشتهاى * كه درو معنى روان نبود
يا درختى كه بىثمر باشد * يا گلستان كه گل در آن نبود
يا چو بحرى كه بىگهر باشد * يا چو كوهى كه جاى كان نبود
يا بيابان خشك خونخوارى * كه در آن راه رهروان نبود
يا چو باغى و مزرعى كآن را * زارعى نى و باغبان نبود
يا چو اهل نماز در مسجد * كه امامى امامشان نبود
يا چو آن لشگريست بىسردار * يا غلافى كه تيغ آن نبود
يا سرائى كه مردى آنجا نيست * غير اطفال يا زنان نبود