نمىگويم ترا چونند چون خود نيستى ز آنان * همان بهتر كه نشناسى و خود دانى چو ز آنانى
ره اسلام و رسم دين و آئين شريعت كو * مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانى ، مسلمانى
ازين دين بدآئينان ، صد استغفار و صد توبه * وزين آئين بىدينان ، پشيمانى ، پشيمانى
خداوندا نجاتى ده ز كالانعام نامردم * خواص بندگانت را ، قليلى را كه مىدانى
خدايا حشر نامردم چو با مردم نخواهى كرد * همانا شرّ نامردم ز مردم دور گردانى
من ار چه خود ز آنانم بفعل زشت و وضع بد * ولى خواهم بجان پيوسته معناى مسلمانى
به اين اوضاع ناشايست راضى نيستم هرگز * وزين اعمال نابايست بيزارم تو مىدانى
بده معناى اسلامم ببخشا ذوق ايمانم * منوّر كن دل و جانم بنور روح ايمانى
ز تسويلات نفسانى ضميرم را صفائى بخش * دل و جان تا شود روشن به تائيدات ربّانى
روانم را منوّر كن جنانم را مطهّر كن * بنور معرفت هر ذرّهام را ساز نورانى
ندارم مايهاى در كف نه از علم و نه از تقوى * نكردم توشهاى حاصل براى راه طولانى
تو دستم گير و ره بنما ز عرفانم درى بگشا * ز تقوى توشهاى ده تا روم اين ره بهآسانى
شناساى حقايق كن دل شوريده را بنما * بسوى خويشتن راهى ، برون آر از پريشانى