همه از باد پرمغز و همه از خويشتن نغزند * همه سرهاست پُرسودا ، همه دلهاست ظلمانى
همه بر خويش آسايش ، همه بر غير آلايش * فكنده بار بر خلق و گزيده خود تنآسانى
سرى بينى پُر از نخوت ، تهى از مغز اهليت * گدائى را نمىشايد كند دعواى سلطانى
بدل مست غرور از بادهء آمال بىحاصل * بسر خالى و پرغوغا ز باد كبر شيطانى
بروز اندر پى خوردن ، به شب انديشهء خفتن * نه يكدم در غم مُردن ، نه يك لحظه خدا خوانى
نمىگويند هرگز حرفى از به دو و معاد خود * نمىخوانند هرگز سطرى از آيات قرآنى
نمىجويند سرّ كار كز بهر چهاند اينجا * چه مىخواهد ز تعبير و خراب اين بنا ، بانى
چه مىخواهد خدا ز آوردن جانها بدين تنها * كجا خواهيم رفت آخر ازين درگشتهء فانى
چه مقصود است از افناى ما در نشئهء اولى * چه مطلوبست از احياى ما در نشئهء ثانى
چه آيد بر سر جان چون رود بيرون ازين قالب * چه آيد بر سر تن چون فتد در قبر ظلمانى
كجائيم و چرائيم و چه بايد كردمان اينجا * چو تن فانى است بهر چيست اين تكليف جسمانى
سرايت چون كند از تن بسوى روح اين اعمال * چسان پيدا شود اجسام از اخلاق روحانى
چسان بايد بدست آورد زاد آخرت اينجا * كه تا آنجا نبايد لب گزيدن از پشيمانى