ندارى درد دينى ورنه در دين كى روا باشد * كنارى گيرى و انواع مُنكر در ميان بينى
بدست و پا چو نتوانى بيا قفل از زبان بگشا * بود فىالجمله تأثيرى ز گفتار زبان بينى
نقد از ارباب رأى و قياس « 1 »
نصيحت گر ندارد سود در سنگين دلان بارى * نشايد ترك آن شايد اثر در ديگران بينى
بگو تا چند و تا كى صبر بر بدعت توان كردن * مسلمانى تو آخر رخنهها در دين چسان بينى
ز حد بگذشت شرّ ناخوشيهاى گران جانان * بگو خود را سبك كن گرچه برايشان گران بينى
سماجت را پُر از حد مىبرند اين قوم لب بگشا * تهى كن دل و گرنه بر خود انواع زيان بينى
حق و باطل بهم درشد بيا صرّاف معنى شو * جدا كن زيف « 2 » از خالص كه نور مخلصان بينى
فقيهان را بگو اوّل ، ز آراء خودآرائى * پس آنگه از اداهائى كه در وسواسيان بينى
فقيها ، بنده را حرفى است در دل گرچه گستاخيست * سزد گوشى فرادارى ، بود رائى در آن بينى
نيم گرچه ز اهل اجتهاد اما يقين دانم * ببايد « 3 » بر يقين افزود هر چند از گمان بينى
براى خود نبايد گفت احكام شريعت را * اگر چه خويش را علّامهء آخر زمان بينى
هامش
( 1 ) - عنوان از مصحّح .
( 2 ) - زيف : زر مغشوش و ناخالص .
( 3 ) - متن مجلس : نبايد .