منه دل نيز بر لذات ناپاينده و فانى * پشيمانى خورى خود را چو در پاداش آن بينى
نيرزد لذّت ده روزه ممزوج با آلام * كه خود را بهر آن محروم عيش جاودان بينى
مبند اى جان دل اندر مهر مهرويان بىمعنى * كه اندك روزى از ايشان نه نام و نه نشان بينى
به دو ده دل كه جايش در دلست و بر زبان نامش * نشان بىنشانش هر زمان از اين و آن بينى
به حق پيوند و بگسل رفته رفته از خلايق دل * چنان كن كاندر اينجا خويشتن را در جنان بينى
حساب خويش را با خود منقّح ساز در دنيا * سبكها را تلافى كن كه در ميزان گران بينى
بكن كارى ز بهر آخرت تا فرصتى دارى * مشو غافل كه مرگ خويشتن را ناگهان بينى
ندارد سود آنگه زارى و افغان و جان كندن * فغان كن پيش از آن كز مرگ اسباب فغان بينى
به كار خويشتن وارس ببين حال درون خود * به نقد اينجا بدان آن را كه محشر عيان بينى
بيا كز غيب آمد مطلع ديگر سنانآسا * زند زخمى ولى اينجا نه تيغ و نه سنان بينى
تجديد مطلع
دلا تا كى بدان را در لباس نيكوان بينى * ز ارباب عمايم منكرات بىكران بينى
ز دين بيرون شدند ارباب دين آهسته آهسته * رسد آخر به جائى ، مردمان را بىشبان بينى
به جائى مىرسد كز دين رمق باقى نمىماند * ز ضعف و ناتوانى چند دين را ناتوان بينى