خدات داد بصيرت به قدر دنيى دون * چرا نهى دل بينا بيار غدّارى
دلى كه كور بود خواب غفلتش گيرد * ز حق طلب دل بينا و چشم بيدارى
ز خواب غفلت اگر دل دمى شود بيدار * به ديدهء ملكوتى ببيند انوارى
توان به اشك ندامت ز خود گناهى شست * توان به ياد قيامت « 1 » زدود زنگارى
عمل چو زشت بود اعتراف كن به بدى * چو نيست خوبى كردار « 2 » ، حسن گفتارى
چنان بزى كه در آن تنگناى پُروحشت * بود ترا ز عمل بهر انس جان بارى
اگر به سيرت مردان حق نيارى زيست * قدم ز سيرت اين زن و شان بكش بارى
خداپرست نباشد كه خودپرست بود * سزاى حق نبود جُز ز خويش بيزارى
كسى به كار نيايد ترا ، چو درمانى * بجز خداى ترا نيست در جهان يارى
به هوش باش كه از تو بسوى آسايش * منازلى است مخوف و رهيست خونخوارى
چه خارها كه بهپاى سلوك تو بخلد * كه تا بريده شود ره رسى به گلزارى
چه پستى و چه بلندى به راه پيش آيد * كه تا قرار بيابى بجاى هموارى
رهى است تيره و صعب و مخوف و بىزنهار * به گام گامش سنگى ، بهر قدم خارى
هامش
( 1 ) - متن : قياد .
( 2 ) - متن : خوبى گفتار .