نه مهلتى ، نه زبانى كه عذر يا رد گفت * چو فرصت است اكنون گو بجوى زنهارى
چو مىرسند در آخر ز نيك و بد فردا * تو خود برس به عملهاى خويش يكبارى
در آن زمان كه بپرسند از تو كو عملت * ضرورت است جوابى جواب را كارى
چه كردهاى كه سزاى جواب آن باشد * نظر به كردهء خود كن در آن ببين بارى
به كرد كرد عملها كه كردهاى وارس * ببين كه هست در آنها خجستهكردارى
ببين كه هست ترا خوبى كه خواهد عذر * ز كردههاى بدت اندكى ز بسيارى
و گرنه بر سر خود خاك ريز و زارى كن * مگر تضرّع سازد براى تو كارى
نمىخرند متاع ذكا در آن بازار * بُكا خرند و دل زار و جان غمخوارى
كنون كه هست ترا فرصتى بنال و بزار * كه گريه نرم كند هر كجاست دشوارى
قليل ضحك و كثير بُكاست در قران * اشارتى كه ترا نيست به ازين كارى
روان سوخته باشد روا و قلب روان * روان قلب ندارد به حشر مقدارى
دل شكسته و يك ذرّه درد دين ، آنجا * بهست از هُنر و علم و فضل ، خروارى
دل كباب بدست آر و سينهء بريان * تن نزار و رخ زرد و چشم خونبارى
بگير دست ضعيفان مانده از رفتار * كنون كه هست توانى و پاى رفتارى