در هوس فصاحتش دست طلب به حق فرا * در طلب بلاغتش ، فكر شده به خود فرو
كرده مسخّر از سخن ، مملكت سخنورى * قاعده سخنورى ، برده سخنوران ازو
داده ز موى او نشان صورت آن به حُسن خط * كرده ز حُسن او بيان معنى آن به چند رو
گشته به خويش رهنما داده نشان ما بما * كرده بيان رازها ، حرف به حرف موبهمو
داده نشان وحدتى هر الفيش يكبهيك * كرده بيان الفتى هر رقميش تو به تو
كرده لواى حمد راست هر الفى به رستخيز * شكر گرفته بر زبان ، نوك قلم به نقش هو
يافت مشام جان من ، بوى خدا از آن سخن * چون دم ويس از يمن داد ز حق نشان و بو
رفت دلم ز خويشتن ، جان نو آمدم به تن * چون دل و ديدهاش بجان غور نمود موبهمو
كرد سماع لفظ او ، در بُن گوش جان نو * گشت ز عطر معنيش مغز دماغ مشكبو
دل ز سواد خطّ او سرمه كشيد بىغبار * جان ز شراب معنيش باده كشيد بىسبو
معنى نامه عكس رو ، ليك نهان به زير خط * صنعت خامه عكس خط ، آينهاى به پيش رو
جبر دل شكسته شد ، رشحهء خامه حرف به حرف * مرهم جان خسته شد ، معنى نامه تو به تو
دل ز صبا شكفته شد پيشتر از پيام او * داد پيام چون بدل گشت حيات دل دو تو
بوى خوشى چو مىوزد ، زخم زياده مىشود * طرفه كه زخم جان فيض يافت ز بوى او رفو