چند باشد در قفس اين طاير گلزار قدس * بال بگشا مرغ جان را تا پرد سوى وطن
خواهش نفس تو يك يك بال جان را عقدهايست * عقدهها بگشا ، به تأييد خداى ذو المنن
مجمل قول آنكه از خود بگذر و با حق گراى * بشنو از من حرف حق ، المستشار مؤتمن
اين جواب آن قصيده است از حكيم غزنوى * برگ بىبرگى ندارى ، لاف درويشى مزن
رو تمام آن بخوان ، كان بهتر است از شعر فيض * ره نمودم مر ترا ، ديگر نمىگويم سخن
در معنى بيان صدور الاحرار قبور الاسرار
حق تعالى رازها در سينهها دارد دفين * راز حق در سينهها گنجى است حق را در زمين
ره ندارد سوى گنجش ، جُز قلوب راستان * كى رسد در دست دلبر غير دست آستين
كى بود هر سينهاى شايستهء آن رازها * سينهاى بايد كه باشد گنج يزدان را ، امين
سينهء غير امين در وى نيايد راز حق * گنج را ديدى كه بسپارند نزد خائنين
شاهد سرّ را نبيند آنكه بنمايد به غير * غيرتى دارد ز غيرتهاى ربّ العالمين
از هجوم دور باش عزّتش از پيش و پس * ره ندارد در حريمش جُز قلوب سابقين
رو كشيده در نقاب از فهم هر نااهل كج * بىسر آيد « كيف يهدى اللّه كيد الخائنين » « 1 »
هامش
( 1 ) سوره يوسف آيه 52 به شرح فهرست .