تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
دانش اندوز ار تو خواهى جان برى از دست مرگ * بندگى كن گر تو خواهى ، زندگى اندر كفن
زندگى گر مىكنى چون عاشقان حق بزى * باش از عشق خدا حىّ و بمير از ما و من
عشق حق در جان چو دارى در حقيقت زنده‌اى * گر نباشد عشق حق در جان چه جان و چه بدن
صورت بىمعنى يا قالبى ، بىروح دان * هر كه را دل در غم عشقى نشد بيت الحزن
آنكه رانى معرفت در جان نه عشق حق بود * مرده‌اى باشد به صورت زنده از وى دم مزن
زندگيش از بهر چه ، آمد شدش از بهر كيست * آنكه آثار محبّت نيستش در جان و تن
چون محبّت نيست مىخواهى بزى خواهى بمير * هيچ رجحانى نمىبينم ميان اين دو من
چون نمىفهمى محبّت ، نى حقيقت ، نى مجاز * نى ترا معنيست در صورت نه جانى در بدن
صبح وصل و شام هجران چون نمىدانى كه چيست * پس چه لذّت دارى از شب رفتن و روز آمدن
گردش چشمى دلت را چون نجنباند ز جاى * نيست معنى صورتت را ، دل ندارى جان مكن
تا تو گاهى جان و دل افزائى اندر آب و گل * مىنيرزى برگ كاهى گر شوى هفتاد من
زندگى از بهر خواب و خور چو مىخواهى بمير * خواب آنجا خوش‌تر و خوردن نيرزد زيستن
خوردن و خفتن براى رفع جوعست و سهر * چون بميرى نيست حاجت فارغ آيى زين دو فن
زيستن نيكو نباشد جُز براى برگ مرگ * مرگ بعد از برگ باشد زندگانى در كفن