معنى از صورت بگير و صورت معنى بمان * هست معنى جان صورت ، صورت آن را چون بدن
چون ز اهل صورتى پس هيچ از معنى مگوى * چون نهاى ز اصحاب دل با تو نمىدارم سخن
ور ز اهل معنيى شهراه معنى پيش گير * راه معنى پو ، بهپاى جان در معنا بزن
چون هوا در جانت آتش زد در دانش بكوب * از سحاب معرفت بر آتش جان ، آب زن
آب دانش مىنشاند شعلهء نار هوا * نور عرفان مىزدايد ، آينه جان ، از درن
چون محبت گرددت حاصل بيا پائى بكوب * معرفت گر مىدهد دستت برو دستى بزن
گرنه اين دارى نه آن ، دم دركش و دعوى بمان * در ميان اهل دل خود را مياور در سخن
دانش آن باشد كه خود را ز اهل دانش نشمرى * دانش ار دارى به هيچ از دانش خود دم مزن
شرك باشد حرف توحيد از دو لب كردن بيان * گر ز اهل وحدتى ، زنهار نگشائى دهن
گر نهاى از اهل عرفان و نهاى از اهل عشق * كسب كن اخلاق نيكو ، در بلا شو ممتحن
ورنه اهل دانشى نى عشق و نى اخلاق نيك * عجزآور در ره افتادگى گامى بزن
طاعت آر و معصيت بگذار و زارى پيش گير * ذكر حق مىكن بجان و بار حق مىكش به تن
هر چه هستى آن چنان بنماى خود را ، راست باش * بر نفاق و حيله و شيد و ريا و كين متن
غنچهء دل نشكفد جُز از نسيم كوى دوست * سعى مىكن تا بيابى بوى رحمان از يمن