كرده گم راه نجات و نيستش رهبر ، كسى * جُز مگر فضل خداى ذو الجلال ذو المنن
با خدا شو آشنا ، بيگانه شو از ما سوى * روى جان با حق كن و از هر چه جُز حق دل بكن
سر بنه ، مر عقل را و دل بده مر شرع را * هر چه فرمايند بپذيرش بجان به روى بتن
تن بده اين كار را و دوش نه ، اين بار را * دل بده دلدار را اى جان من ، اى جان من
بر گرانان صبر كن وز سر گران پهلو تهى * كين آنان را بشو وز مهر اينان دل بكن
باش از آنان در حساب ار چند باشد جان گداز * بگذران ز اينان عتاب ار چند باشد دلشكن
از فلك كم كن شكايت گو به حكم خالق است * جور ظالم را بده تن وز سلاطين دم مزن
دوستان را مىنواز و دشمنان را مىگداز * از راه احسان و لطف و نرمى و خلق حسن
از زن و فرزند و خويشان و توابع چاره نيست * برحذر مىباش ليكن ز امتثال مرد و زن
صبر كن بر سختى دنيا و مكروهات آن * چون نمىپايد بسى ، از تلخ و شورش دم مزن
جان مؤمن را چو زندانى است دنيا تار و تنگ * زندگانى قفل اين زندان كليدش مرگ تن
توشه برگير از جهان و مرگ را آماده شو * پيشتر كآيد اجل جان را جدا سازد ز تن
از تو گيرد آلت تحصيل زاد آخرت * داغ حسرت بر دلت ماند ز فقدان بدن
زاد اگر تحصيل كردى ، زنده ماندى جاودان * ورنه مشكل جان برى از مرگ بى جا جان مكن